نقش های هم وابستگان
كساني كه در خانواده معتاد و از هم گسيخته و پرخاشگر بزرگ مي شوند براي اينكه بتوانند از آسيب و آزار و اذيت در محيط خانه در امان بمانند، نقش های ناسالم و ناهنجار بر عهده مي گيرند. برعهده گرفتن نقش های ناسالم و ناهنجار به آن ها كمك كرده است تا در دوران كودكي از آسيب ها و خطرها در امان بمانند اما همين نقش ها باعث مي شوند تا اين گونه كودكان درهنگام بزرگسالي روابط ناسالمي با ديگران داشته باشد و به اعتياد رفتاري هم وابستگي دچار شوند. البته بايد توجه داشت كه بر عهده گرفت نقش های مختلف، پديده اي متداول در همه نقاط دنيا محسوب مي شود و مردم براي اداره امور زندگي خود ناچار هستند تا در مواقع و مكان هاي مختلف نقش هاي متفاوتي را بر عهده بگيرند. اما افراد هم وابسته آنچنان نقش هاي متفاوت و مختلف بر عهده مي گيرند كه هويت واقعي و ارزش خود را به خاطر بازي كردن نقش هاي متفاوت در دنيا، فراموش مي كنند. اين بخش به توصيف رايج ترين نقش هايي كه هم وابستگان بر عهده مي گيرند اختصاص دارد، نقش هايي كه باعث مي شوند ما هويت اصيل انساني خود را از دست بدهيم و نتوانيم با ديگران روابط سالم و رضايت بخش، هم براي خودمان و هم طرف مقابل برقرار كنيم.
- عوامل ایجاد کننده نقش های هم وابستگی
- نقش هایی که فرد هم وابسته بازی می کند

عوامل ایجاد کننده نقش هايی هم وابستگی
- بسياري از هم وابستگان خود را افرادي بي ارزش، حقير به حساب مي آورند و فكر مي كنند براي اينكه بتوانند راه خود را در زندگي پيدا كنند بايد به ديگران وابسته باشند. واقعيت تلخ در مورد ما هم وابستگان اين است كه ما بزرگ شدن و رفتار كردن به عنوان يك فرد بزرگسال مسئول را ياد نگرفته ايم. ما زندگي خود را همانند زندگي كودكان اداره مي كنيم و تصور مي كنيم كه كودك هستيم و همچنان در خانواده اي از هم گسيخته و پرخاشگر زندگي مي كنيم. بر اين باوريم كه نمي توانيم سرنوشتمان را خودمان تعيين كنيم و آن گونه كه مي خواهيم زندگي كنيم. در عمق وجودمان اين توهم را داريم كه والدين ما سرانجام روزي ما را دوست خواهند داشت و از ما مراقبت و محافظت خواهند كرد: اگر من سر به راه باشم مادرم مرا دوست خواهد داشت، اگر كاري را كه از من مي خواهند انجام دهم، پدرم مصرف مواد مخدر را قطع خواهد كرد و اگر بچه خوبي باشم ديگر كتك نخواهم خورد. اين ها راه ها و روش هايي هستند كه ما در دوران كودكي براي حفاظت از خودمان در خانواده اي بدرفتار و پرخاشگر، از هم گسيخته و معتاد، از آن ها استفاده مي كرديم. اين روش ها در دوران كودكي به ما كمك كردند تا در محيط عذاب آور خانواده، از بدرفتاري والدين خود در امان بمانيم. متاسفانه برخي از ما هم وابستگان، در دوران بزرگسالي نيز همين روش ها و كارها را برای اداره زندگی خود ادامه می دهیم در حالیکه می باید این گونه رفتارهای اعتیادی را که به دوران کودکی ما مربوط می شوند در دوران بزرگسالی به دست فراموشی بسپاریم. ما تصور می کنیم که با رفتار و کارهای خودمان می توانیم دیگران را تغییر دهیم و آن ها را وادار کنیم تا با ما آن طور که ما می خواهیم و دوست داریم رفتار کنند. این توهم و تصور که ما می توانیم دیگران را تغییر دهیم شکل های مختلفي پیدا می کنند. ما هم وابستگان عادت کرده ایم تا دیگران را راضی و خشنود کنیم و بر ادامه روابط خود با دیگران و کمک به آن ها حتی در مواقعی که از ما کمک نخواسته اند ادامه می دهیم و در واقع در زندگی دیگران دخالت و به نوعی فضولی می کنیم. کار و زندگی خودمان را کنار می گذاریم و همه سعی خود را می کنیم تا دیگران را نجات دهیم چون این توهم را داریم که می توانیم همه مشکلات دیگران را حل کنی. انگار که خودمان هیچ مشکل و کار و زندگی نداریم چون همه وقت و انرژی خود را برای پی بردن به مشکلات و گرفتاری های دیگران و تلاش برای حل مشکلات آن ها صرف می کنیم. با فکر کردن به مسایل و مشکلات دیگران، خودمان ومشکلاتمان را از یاد می بریم و فقط کارهایی را انجام می دهیم که به روابط ما با دیگران ارتباط می کنند. کارهایی را انجام می دهیم که کاملاً بر خلاف میل، نیازها و خواسته های خودمان است فقط به این امید که دیگران با توجه به خدمتی که به آن ها می کنیم رفتار بهتری با ما داشته باشند و ما را دوست بدارند و خوبی های ما را جبران کنند، یعنی همان آرزوهایی که در دوران کودکی داشته ایم. گفته می شود که هم وابستگی در واقع بیماری مربوط به روابط با دیگران است اما واقعیت این است که علت این بیماری رابطه ناسالمی است که ما با خودمان داریم. باور اشتباه و نادرستی که باعث می شود تا ما به ناهنجاری یا اعتیاد رفتاری هم وابستگی مبتلا شویم این تصور باطل است که براي خود ارزش و اهمیتی قايل نيسيتم و فقط وقتی اهمیت و ارزش پیدا می کنیم که دیگران ما و زندگی ما را تائید کنند و ما را دوست داشته باشند و روابط خودشان با ما را حفظ کنند. این عمده ترین و اصلي ترین مشکل و ناهنجاری است که ما هم وابستگان از آن رنج می بریم.
- هم وابستگی معنی گسترده و متفاوتی دارد اما مناسبت ترین و گویاترین تعریفی که از هم وابستگی می شود این است که فرد هم وابسته با خود صادق نیست و خود را قبول ندارد و رابطه ای که با خود دارد، رابطه ناسالم و بیمارگونه است. تردیدی وجود ندارد که این ترس، ریشه در کودکی ما دارد، یعنی زمانی که ما از ابراز وجود و نشان دادن احساسات واقعی خود خجالت می کشیدیم و احساس حقارت می کردیم. همین عوامل باعث شده اند تا ما در هنگام بزرگسالی نیز از آن نگران باشیم که دیگران درباره ما چه فکری می کنند و فکر می کنیم برای اینکه بتوانیم احساس آرامش و ارزش کنیم باید آنطور که دیگران از ما انتظار دارند رفتار کنیم. نتیجه قطعی و گریزناپذیر چنین طرز فکری بدون شک احساس بیزاری و سردرگمی از روابطی است که ما با دیگران داریم. برای اینکه بتوانیم دیگران را راضی کنیم، هویت خودمان را تغییر می دهیم اما این کار نیز ما را خوشحال و راضی نمی کند. کارها و خدماتی که به دیگران می کنیم باعث نمي شود که دیگران ما را دوست بدارند و در نتیجه با همه تلاش و کوششی که برای راضی کردن دیگران انجام داده ایم بازهم آن ها علاقه ای به ما نشان نمی دهند و ما را تنها می گذارند. ما خواست ها و نیازهای خودمان را نادیده می گیریم و وقت و انرژی خودمان را صرف کمک کردن به دیگران و حل مشکلات آن ها می کنیم اما از این کار خودمان نیز آن نتیجه ای را که می خواستیم نمی گیریم و در نتیجه بیش از پیش، احساس تنهایی و سرخوردگی می کنیم و از اینکه این همه به دیگران خدمت و فداکاری کرده ایم به شدت احساس پشیمانی می کنیم.چه آگاهانه و چه غیر آگاهانه و چه اعتراف یا انکار کنیم، نقش هایی که ما بازی می کنیم در اصل برای کنترل زندگی خود و روابطی است که با دیگران داریم. این نقش بازی کردن ها در دوران کودکی به ما کمک کرده اند و ما را از گزند و آسیب در محیط ناامن خانه در امان مانده ایم. اکنون که وارد مرحله بزرگسالی شده ایم همان عادت و رفتار ناسالم دوران کودکی باعث شده اند تا ما به افراد هم وابسته تبدیل شویم و زندگی خود را تباه و مختل کنیم.
- بیشتر افراد هم وابسته، به زندگی از دریچه دید یک قربانی نگاه می کنند. ما هم وابستگان طوری زندگی می کنیم که گویی سرنوشت ما این بوده است که زندگی غمانگیزی داشته باشیم و اینکه برای ایجاد تغییر در زندگی خود هیچ کاری از دست ما بر نمی آید و هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند سرنوشت غم انگیز ما را تغییر دهد. ما طوری زندگی می کنیم که گویی هنوز کودک هستیم و دیگران که از ما بزرگتر هستند مسئولیت مراقبت و فراهم آوردن آرامش و خوشبختی ما را بر عهده دارند. بسیاری از ما هم وابستگان هرگز به این فکر نمی کنیم که ما هم رشد کرده و بزرگ شده ایم و باید سرنوشت و زندگی خودمان را خودمان به دست بگیریم. علت همه روابط ناسالمي که ما با دیگران داریم این باور غلط و اشتباه است که ما تصور می کنیم دیگران می توانند برای ما خوشبختی به ارمغان آورند و زندگی ما را سر و سامان دهند. به همین علت است که ما هویت واقعی خود را نادیده می گیریم و رفتارهایی را انجام می دهیم که خوشایند دیگران باشد. ما واقعیت وجودی خود را بی اهمیت و بی ارزش می دانیم و در واقع بازیچه دست دیگران می شویم. با اهمیت دادن بیش از اندازه به دیگران و بت ساختن از آن ها برای خودمان چنین تصور می کنیم که آن ها در مقایسه با ما انسان های برتر و ارزشمندتری هستند. ما اختیار روابط خود را به دست دیگران می دهیم و با همین کار خود به دیگران اجازه می دهیم که به ما بی احترامی کنند. وقتی طرف مقابل ما از موقعیت برتر خود سوء استفاده می کند چون ما به آن ها چنین اجازه داده ایم که ما را زیر سلطه خود درآوردند و به ما بی احترامی کنند و ما را فرمانبردار خود کنند، احساس قربانی بودن و اسیر چنگ سرنوشتی بی رحم و شوم می کنیم. بسیاری از ما هم وابستگان شاید ندانیم که در زندگی قربانی شده ایم و نمی دانیم که چگونه باعث شده ایم که روابط ناسالم و آزار دهنده ای با دیگران داشته باشیم. اما وقتی خودمان را انسان هایی پائین تر از دیگران بدانیم، بدون شک زندگی غم انگیز، منفعل، در مواقعی پرخاشگر و وحشت زده خواهیم داشت و همواره احساس گناه و شرمندگی خواهیم کرد. ما نه خود را به خوبی می شناسیم و نه به خودمان اعتماد و اعتقاد داریم چون در هر برخورد و رابطه تازه ای که ایجاد می کنیم، هویت و رفتار ما تغییر می کند. ما نه فقط به خود اعتماد و اطمینان نداریم بلکه به دیگران نیز اعتماد نداریم و چرا باید داشته باشیم. ما که در زندگی خود احساس قربانی بودن داشته ایم و دیگران به ما خیانت و از ما سوء استفاده کرده اند، چگونه می توانیم به آن ها اعتماد کنیم. فقط وقتی آنقدر جسارت و شهامت پیدا می کنیم که نگاهی دقیق به خود بیندازیم و باورهای خود را زیر سئوال ببریم، آن وقت است که این امکان را پیدا می کنیم که خود را از حالت قربانی و هم وابسته بودن نجات دهیم. وقتی بتوانیم رفتاری را که لازمه یک انسان بالغ و بزرگسال است داشته باشیم و خود را انسان ارزشمندی بدانیم و بخواهیم از حق و حقوق خود دفاع کنیم در آنصورت می توانیم از شر احساس قربانی بودن و اعتیاد رفتاری خود یعنی هم وابستگی نجات پیدا کنیم.
- عواملی که باعث می شوند تا ما نقش انسان هم وابسته را بازی کنیم:
- احساس بی ارزش بودن و نداشتن اعتماد به نفس.
- احساس رنج و عذاب که در دوران کودکی متحمل شده ایم و سرکوب کردن احساساتی که نتوانسته ایم آن ها را بروز دهیم.
- احساس بی هویتی و نداشتن قدرت اراده.
- نداشتن صداقت و آلت دست دیگران قرار گرفتن.
- تن در دادن به روابط ناسالم و ناهنجار.
- احساس شرم و سرافکندگی کردن و باعث شرمندگی شدن
- احساس همیشگی گناه و نداشتن شناخت دقیق از خود و دیگران .
- انتقال یافت از یک نسل به نسل دیگر.
نقش هایی که فرد هم وابسته بازی می کند
در این قسمت، نقش هایی که یک فرد هم وابسته بازی می کند نقش هایی که باعث می شود تا ما هویت خود را از دست بدهیم و به داشتن روابط ناسالم و ناهنجار ادامه دهیم، تشریح و تعریف شده است. در این قسمت رهنمودهایی برای بر عهده گرفتن مسئولیت در قبال خودمان و برقرار کردن رابطه ای یکسان و رضایت بخش برای هر دو طرف، ارایه شده است. فراموش نکنید که ما افراد هم وابسته معمولاً در زندگی نقش های گوناگونی را بر عهده می گیریم و در شرایط و مکان های مختلف به شکلی متفاوتی و نقشی متفاوت بازی می کنیم.

برچسبها:
نقش های هم وابستگان